
کاشی 17. دوباره ، اینجا هستم برای تولد هر سال آهنگی برای گوش دادن انتخاب میکنم ، چند سال قبل ، شاید دو سال قبل کوه احسان حائری را انتخاب کرده بودم، آهنگ امسال را تنهای تنهای معین انتخاب کردم ، توی ماشین های زرد رنگ درست سر پیچ جاده ی کوهستانی اردبیل صدای آهنگ را میبردم تا ته ، معین فریاد میکشید ، توی بالکن می ایستادم ، به زمین فوتبال روبه رو نگاه میکردم و هزار بار صدای معین را توی گوشهایم میچرخاندم ، درست زمانی که همه را پس میزدم و توی اتاق قهوه ای تنها میماندم یکهو معین می آمد سراغم ، توی ...
ادامه مطلب
رادیو دیو را پلی میکنم ، بیرون برف میبارد ، یک کسی میخواند : آتشی در سینه دارم جاودانه ...عمر من مرگیست نامش زندگانی... خبری از بهار نیست ، انرژیم توی خانه تخلیه میشود شبانه روز فیلم میبینم و غصه میخورم ، به کسانی که نیستند فکر میکنم ، به تقویم روی میز فکر میکنم به تقوم نود و هشتی که هنوز دور نریخته ام، به صداهایی که توی نود و هشت جا گذاشتم به ارزوهایی که عوض شدند به شهرهایی که سفر نکردم فکر میکنم .... همین حالا به خودم فکر میکنم توی مغزم با خودم حرف میزنم جواب حرفایی را میشنوم که هیچوقت نگفت...
ادامه مطلب
برای تولد هر سال آهنگی برای گوش دادن انتخاب میکنم ، چند سال قبل ، شاید دو سال قبل کوه احسان حائری را انتخاب کرده بودم، آهنگ امسال را تنهای تنهای معین انتخاب کردم ، توی ماشین های زرد رنگ درست سر پیچ جاده ی کوهستانی اردبیل صدای آهنگ را میبردم تا ته ، معین فریاد میکشید ، توی بالکن می ایستادم ، به زمین فوتبال روبه رو نگاه میکردم و هزار بار صدای معین را توی گوشهایم میچرخاندم ، درست زمانی که همه را پس میزدم و توی اتاق قهوه ای تنها میماندم یکهو معین می آمد سراغم ، توی فضا میچرخید و با موهای خرمایی ام بازی میکرد ، درست روز تولدم توی بهترین حال نبود منتها بودم ، هوای بیرون بارانیست ، با غریبه ها نامجو گوش داده ام ، از صدایشان لذت برده ام و ازشان تولدت مبارک شنیده ام . &nbs...
ادامه مطلب
و خب بنده بسی ذوق مرگم از اینکه باز هم مرا میخوانید و برایم فرت فرت کامنت های دوست داشتنی میفرستید حتی اگر این بانوی فرهیخته ی زیبا وقت پاسخ دادن به پیام های گسیل شده از ته قلبتان را نداشته باشد قطع به یقین میخواندشان و ذوق میکند هی هی . خل نوشت هایم را در بهترین و باحال ترین و اصلا تو دل برو ترین کانال دنبال بنمایید. @aynazi1256با تشکر فراوان . تا درودی دیکر بدورد...
ادامه مطلب
خانواده ی پنج نفره ی مان یک پدر عینکی بدون مو دارد و سه دختر تمام و کمال که هر سه عکس های مشترکی از بچگی شان با پیراهن سفید و سبز و صورتی کنار حوضهِ ابی و کوچک خانه ی پدری دارند. مادرم با روسری فیروزه رنگی با سال ها فاصله کنار هر سه ی مان ایستاده و همان لبخند معروف را زده، پدرم توی تمام عکس ها مو دارد ، حالا هم دارد ولی نه به پرپشتی موهای توی قاب عکسی که مادرم صبح ها زیر چشمی نگاهش میکند... خا...
ادامه مطلب
خانواده ی پنج نفره ی مان یک پدر عینکی بدون مو دارد و سه دختر تمام و کمال که هر سه عکس های مشترکی از بچگی شان با پیراهن سفید و سبز و صورتی کنار حوضهِ ابی و کوچک خانه ی پدری دارند. مادرم با روسری فیروزه رنگی با سال ها فاصله کنار هر سه ی مان ایستاده و همان لبخند معروف را زده، پدرم توی تمام عکس ها مو دارد ، حالا هم دارد ولی نه به پرپشتی موهای توی قاب عکسی که مادرم صبح ها زیر چشمی نگاهش میکند... خا...
ادامه مطلب
قبلا آنلاین میشد ، دست و دلم میلرزید و چیزی نمیتونستم براش بنویسم ، میرفت...حالا آنلاین میشه، چشامو تنگ میکنم و قلبم یخ میزنه، چیزی براش نمینویسم و میره... گوش کنیم : سلام، {با نیش باز میفرماید :سلام آخه عزیزم } ...
ادامه مطلب
من در آبانماه به دنیا امدم، در آبانماه عاشق شدم و در آبانماه برای اولین بار به فریاد گفتم دوستش دارم :) توی یکی از همین آبانماه ها هم بود که تصمیم گرفتم بنویسم! همه ی وبلاگ هایم را از آبانماه شروع کرده ام و چه خوب! اگر جا داشت دلم میخواست توی یکی از همین آبانماه ها چشم هایم را ببندم و بروم دور ترین جای ممکن، مثلا روی ماه، بنشینم روی ماه و فکر کنم چه شد که اسمم را گذاشتند آی ناز ! ( آی ، در زبان ترکی معنای ماه را میدهد) برچسبها: من خانوم...
ادامه مطلب
از بین این ربات های متفاوتِ تلگرام، هیچ رباتی را پیدا نکردم که ویژگی های محبوبم را بگیرد و یکی عینا مثل محبوب گرانقدرم را پس بیندازد. مثلا به ربات میگفتم : قدرتمند باشد، قدرتمند باشد، قدرتمند باشد و هی قدرتمند باشد عزیز جان!برچسبها: کو...
ادامه مطلب
نمیخواهم به رویاهایم فکر کنم؛ می ترسم کسی از راه برسد و آن ها را با خودش ببرد، می ترسم کسی از راه برسد و تو را از توی سرم جمع کند و با خودش ببرد. می ترسم روزهای بعد از تو به "نیست " ها فکر کنم... . می ترسم یک دفعه تمام زندگی ام نیست بشود.....
ادامه مطلب
1-بیشتر بچه ها نوشتن را بلد نبودند برای همین قرار شد اول در باره ی موضوع صحبت بکنیم و بعد درباره اش در مدت کوتاه تری بنویسیم ؛ موضوع انتخابی" خانه ی رویاها " بود،عادی بود که هر کدام از بچه ها رویای خودش را داشته باشد، یکیشان خانه ای را که بوی قرمه سبزی بدهد خانه ی رویاها میدانست و دیگری خانه ای را که پر از صدای پدر و مادرش باشد و من بین همه ی آن ها عاشق این بودم که خانه ام میان انبوهی از درختان پرتقال باشد و داخلش دختر بچه ای ریحان نام به خواب رفته باشد. حقیقت این است که من منتظر شنیدن چیزهایی عجیب بودم، و تک تک بچه ها را لابه لای خانه ای سفید ما بین ابرهای ص...
ادامه مطلب
چند وقت بعد از سخنرانی اخوندی که از قم آمده بود آزاده ازم پرسید که واقعا میتواند عاشق آخوندی چشم آبی شود ؟ فکر کردم نمیتواند. فکر کردم چهآخوند باشد و چه غیر اخوند حداقل باید از نظر دین و مذهب و فرهنگ به طرفش نزدیک باشد و بعد عاشق شود، با حودم فکر کردم چه چیز طلبه ی جوان غیر از چشم های ابی و چهارشانه بودن میتواند چشم ازاده را بگیرد؟ خوب ، هیچ گزینه ی دیگری برای دختری با هزار دوست پسر متفاوت وجود نداشت. پرسیدم : (( واقعا کدام قسمت یک آخوند چشمت را گرفته که منتظر اجازه برای عاشق شدنی؟ )) گفت : (( محبت کردنش! گفت احساس میکنم لااقل اخوندها که لباس پیامبران ر...
ادامه مطلب
حاج مهدی رسولی هیئت ثارالله زنجان - کلیک، کلیک ...
ادامه مطلب
داشتم فکر میکردم حالا که موهایم را ندارم وقتی ناراحت میشوم چه چیزی را محکم بالای سرم ببندم؟ آخ خدا جان واقعا موکوتاه ها چه میکنند؟...
ادامه مطلب
داشتم فکر میکردم هیچ کوفتی ندارم که دست راستم را بگیرد و پر ازگرما کند. داشتم فکر میکردم هیچوقت هیچ کوفتی توی زندگی ام نبوده تا با گونه های سرخ شده درباره اش صحبت کنم. داشتم فکر میکردم خیلی وقت است که این دست کوفتی سرد مانده، داشتم فکر میکردم تمام زندگی ام به یک کوفتی نیاز داشته ام که نبوده.دراز کشیده بودم و فکر میکردم هیچ گزینه ای ندارم.داشتم فکر میکردم داستان بنویسم و خودم را بریزم توی شخصیت مذکرم.داشتم فکر میکردم دو حالت بیشتر ندارد یا مرد محبوبم سهوا ریخته روی فرش یا ریخته روی فرش ، اوه امکان دیگرش میتواند این باشد که هنوز پیدا نشده ام ... های من ای...
ادامه مطلب
داشتم فکر میکردم هر کدامتان مخصوصا دوست داشتنی ترینتان برایم هر روز یک قلب کامنت کند دستانم عمرا سرد شوند ها! ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
صبح و خمیازه های کشدار،صبح و مسیری مبهم،صبح و آبی سرد،شانه ی من ، دور شو از من موهایم را او بافته تاب گیسوانم از اوست؛ دور شو از من دورشو. دیماه . نود یک دوره ای از زندگی ام را کسی پوشانده است که نمیشناسمش، دفتر خاطرات آن سال ها را که میخوانم خودم را زنی مدهشون و پریشان میبینم که از داغ عشق مردی در تب میسوزد. من آن سال ها کسی را برای دوست داشتن نداشتم و به راستی هیچ برداشتی در باره ی "دوستت دارم" و چیزی تحت عنوان "عشق" نداشتم. هیچ چیز در مورد دوست داشتن و این قبیل چیزها نمیدانستم ولی با اهنگ های عاشقانه قلبم برای کسی میتپید و عاشقانه روزهایم را سپری میکردم ....
ادامه مطلب
یک وقت هایی خودم را زنی اجتماع ستیز میبینم که نزدیک ترین دوستش گوشی همراهش است و آهنگ های پلاسیده ی داخلش. این یک وقت هایی که از راه میرسند دیگر نمی توانم شانه ی بنفشم را به دست بگیرم و موهایم را شانه کنم، یا پیراهن حریرم را که زیر پاهایم گیر میکند بپوشم و مو هایم را برقصانم. حقیقتش احساس میکنم این اجتماع ستیزی، تنهایی های یک دفعه ای و مو شانه نکردن ها و در واقع زنانگی نکردن هایم برمیگردد به نا امیدی عمیقی که در قلبم لانه کرده ، میدانید نا امید شدن از کسی که "معشوق" خطابش میکنی چه قدر دردناک است؟ هی! ما زن ها احمقیم، احمقیم که تمام مدت دنبال کسی برای پ...
ادامه مطلب