رادیو دیو را پلی میکنم ، بیرون برف میبارد ، یک کسی میخواند : آتشی در سینه دارم جاودانه ...عمر من مرگیست نامش زندگانی... خبری از بهار نیست ، انرژیم توی خانه تخلیه میشود شبانه روز فیلم میبینم و غصه میخورم ، به کسانی که نیستند فکر میکنم ، به تقویم روی میز فکر میکنم به تقوم نود و هشتی که هنوز دور نریخته ام، به صداهایی که توی نود و هشت جا گذاشتم به ارزوهایی که عوض شدند به شهرهایی که سفر نکردم فکر میکنم .... همین حالا به خودم فکر میکنم توی مغزم با خودم حرف میزنم جواب حرفایی را میشنوم که هیچوقت نگفتم ، به پنجره ای فکر میکنم که ان روز تماشا کردم، به برفی که ان روز میبارید به دریاچه ای که یخ زده بود به اردبیلی که مرا توی خودش جای داده بود به حس تنهایی که ان لحظه داشتم به قدرتی که نداشتم تا بلند شم و توی خبابان راه برم . خیابان دانشگاه ان روز همه ی ارزوهای مرا توی خودش جا داده بود ، برف و چایی داغ و موهای بلند و دماغ های یخ زده و تنهایی که دوست داشتم تا اخر عمر برای خودم بماند ، به دستی که رها کرده بودم فکر میکنم به اغوشی که ناگهان از دست دادم ، به شبی که مرا توی اغوش گرفته بود ، به زبانی که ان شب بی پروا حرف زده بود ، به نود و هشتی که از دست رفته فک میکنم ، به خاطرات تلخی که شیرین بیانشان میکنم ، به منی فکر میکنم که دیگر خودش نیست... نود و هشت خودت بگو که چطور گذشتی...
