به سکوت احتیاج دارم و به حجم عظیمی از آهنگ های محبوبم ... به رسم هر پاییز برای بابا سیب پوست میگیرم . یکی از درخت های سیب زرد شده و آن دیگری نه ، به دانه های انار گلپر اضافه میکنیم مثل هر سال جعبه های سیب و انار را چیده ایم کنار هم ، بابا پاییز ها را با خستگی سپری میکند ، دلم میخواست توی ذهنش باشم ، توی چشم های قهوه ای رنگش که چطور مرا میبیند که چطور برای نقشه های بر باد رفته ام غصه میخورد . حس میکنم باید یک کسی را داشتم که همه ی شکست هایم را بکوبد توی سرم و بگویید : (( دیدی نشد ؟ چون تو آدمش نبودی )) چنین آدمی را ندارم در واقع کسی اجازه ی بودن ندارد ! منتها من به گریه احتیاج دارم ، به غصه خوردن برای همه ی از دست رفته ها ، به جاده هایی فکر میکنم که با هزار امید و خنده سپری کردم ولی ته دلم میدانستم یک چیزی اشتباه است . یک منی توی جای اشتباه لبخند میزند و از کسی خبری نیست که این اشتباه بزرگ را از اعماق ذهنم بیرون بکشد . به آزار داده شدن احتیاج دارم ، به پیدا نکردن دلیل ، به خودآزار ترین نوع خودم احتیاج دارم . بابا میگفت :(( اگه پوست سیب رو کامل و یک جا بگیری ینی به معشوقت میرسی )) بابا میگفت یا مامان؟ خیال میکنم هر دو طعم وصال را چشیده اند توی پاییز باهم چایی نوشیده اند یا توی سرمای زمستان لبوی قرمز را پوست گرفته اند . حالا من در آستانه ی بیست و یک سالگی از خودم میپرسم که چن سال زندگی کرده ام ، چند تا از آن سیب هارا با امید نوازش پوست گرفته ام؟ این احساس پوچی همواره با من است ، خیال میکنم توی روز تولدم توی جنگل پرسه میزنم با موهایی بلند تر از حالا ، با دست هایی زیباتر از حالا منتها میدانم یک آدمی اینجا در حال پوسیدن است . مثل عمه ی سومی ام عاشق زبان استانبولی شده ام سریالشان را تماشا میکنم و آهنگ هایشان را با صدای بلند میخوانم. اسمش را میگذارم زبان عشق ، یک طوری است که درد را واژه ی درد را و حس درد را منتقل میکند توی روحم . که دلم میخواهد گریه های شبانه را با زبان استانبولی سپری کنم . یک کیک بزرگ قهوه ای میخواهم وسط باغی که پر شده از برگ های زرد رنگ. زاده ی پاییزم ، پس دلم میخواهد هوای باد و بارانی را تماشا کنم و بزرگ ترین تکه ی کیک را با چایی سر بکشم ، پیراهن سفیدی پوشیده باشم با گلبرگ های آبی رنگ و حساب کنم چند سال تنهایی و سکوت به خودم بدهکارم ، نشسته کنار درختان توی پیراهن سفید رنگ ....