سردم است ،دلم میخواست بهار باشد و توی بالکن خانه ام چای بنوشم ... از بوی سیگار بیزارم درست به اندازه ی حالی که همین الان دارم ، هوس پیاده روی زده به سرم ، پایین خانه مان یک جاده ایست بی آب و علف ، دور از مردمان و نزدیک بستر رودخانه ، رودخانه اب ندارد پس خبری از صدای اب نیست با اینحال پیاده روی توی همان مسیر را میخواهم ، پیاده روی با کوله پشتی ام و دریاچه ی کنار دانشگاه را میخواهم چه میدانم همین حالا هرجایی که میخواهم غیر از اتاق سردی که چپیده ام توش ... عطر چای باشد و پیراهن های پر از گلم ، صبحت های او باشد و شوق و ذوق من ... آدم هیچ وقت نمیرسد همواره دور میشود و حتی صداها را به خاطر نمی اورد ، میخواستم دلم برایش غنچ برود ، موهایم خاکستری باشد ، لاک قرمزی بکشم روی ناخن هایم و بهار را نفس بکشم ... بهاری که از راه نمیرسد ، ان بیرون ، توی خانه ها ، توی قلب ها... جای آدم کجاست؟ کجا لانه کند ؟ برای که صحبت کند و کنار که از خنده دل ضعفه بگیرد؟چه میدانم...
خوشبختی های زرده بالا آورده + ام...ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24