دیشب توی خواب رفته بودم زیر درخت زرد آلو ، خانه ی قبلی مان زرد آلو داشت، مزه ی زرد آلوی توی خواب هنوز زیر دندانم مانده . صبح به خودم توی شیشه زل زده بودم . باد میپیچید لای موهای خرمایی رنگم ،آفتاب پاییزی رنگ چشم هایم را عوض میکند یکهو چشمان درخشان میبینم و موهای لخت خرمایی رنگ. بابا هنوز هم خسته است منتها ناامید هم شده ، با چشم های قرمزش یک طور عجیبی زل میزند به اعماق وجودم، میل به زندگی ام بیشتر میشود میل به چشیدن و شنیدن تک تک جزئیات دنیا نیز. فکر میکنم آدم راحت تری شده ام ، یک آغوش بزرگ دارم رو به همه ی آدم های دور و برم ، با این حال خانواده ی مان نسبت به قبل کوچک تر شده ، حالا تکیه میدهم به پشتی ها قرمز رنگ خانه ی پدری ، تو گویی شوم جزئی از همان پشتی ها ، که هیچ حرفی برای گفتن پیدا نمیکنند ، پیدا نمیکنند یا نمیخواهند پیدا کنند .. چه میدانم توی پروسه ی از دست دادن روابط با خانواده ی پدریم خودم را آدم دقیق تری مبینم ، هر روز به جزئیات بیشتری توجه میکنم. نوشته بود خال روی بدن یک جور جای بوسه ی معشوقمان است ، خال روی لاله ی گوشم لبخند میزد. خیال میکنم قرار بود توی حیاط پر از درخت های سبز دانشگاه دوباره ساندویچ بندری با نوشابه هایی که نوشابه نیستند سفارش دهیم . چه میدانم از توی پنجره ی قهوه ای پرواز میکنم به اتاق خالی از نور دانشگاه، همین حالا ویروس وحشی نشسته توی خاطراتی که نساخته ایم ، یک طوری شده که دلم میخواهد بپرم توی محوطه ی دانشگاه و بزنم توی دهان خودم که قدر همه ی آدم های دور و برم را بدانم . که لعنت به من و خاطرات نداشته ام.
خوشبختی های زرده بالا آورده + ام...ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14