هیچ و هیچ

خرید بک لینک

توی یکی از کادیلاک های قدیمی بودیم ، از توی آینه هایش موهایم را تماشا میکردم ، جلوتر آمدم تا نزدیک گردنت ، تا جایی که باید ، دستم را حلقه کرده بودم دور گردنت  ، توی کوهستان بودیم؟ چه میدانم ! تپه های کوچک محاصره مان کرده بودنند و همه جا را  علف های زرد و نارنجی پوشانده بودند، خانه ی سنگی داشتیم و لابد تویش میزی از چایی و کیک شکلاتی چیده بودیم . خودم را خم میکردم روی شانه هایت ، پوست بدنت چیزی بود که باید ، دست میکشیدم روی پوست خنک و نرمت ، آهنگی برای گوش دادن نداشتیم یا حرفی برای زدن اما دستان همدیگر را داشتیم.انگشتانم سر میخورد روی گردنت ، زل زده بودم به جاده و مسیری که نمیداستیم که به کجا میرسد . توی همان لحظه در جریان بودیم ، توی پوست هم غرق بودیم و جاده قرار بود تا هزار سال به اتمام نرسد . 

خوشبختی های زرده بالا آورده + ام...

ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:36

صفحه بندی