داشتم فکر میکردم هیچ کوفتی ندارم که دست راستم را بگیرد و پر ازگرما کند. داشتم فکر میکردم هیچوقت هیچ کوفتی توی زندگی ام نبوده تا با گونه های سرخ شده درباره اش صحبت کنم. داشتم فکر میکردم خیلی وقت است که این دست کوفتی سرد مانده، داشتم فکر میکردم تمام زندگی ام به یک کوفتی نیاز داشته ام که نبوده.دراز کشیده بودم و فکر میکردم هیچ گزینه ای ندارم.داشتم فکر میکردم داستان بنویسم و خودم را بریزم توی شخصیت مذکرم.داشتم فکر میکردم دو حالت بیشتر ندارد یا مرد محبوبم سهوا ریخته روی فرش یا ریخته روی فرش ، اوه امکان دیگرش میتواند این باشد که هنوز پیدا نشده ام ... های من اینجام! اینجا روی صندلی قرمز ، اینجا سرده!
*عنوان ازگوشه ی وبلاگ برادر آستیگمات است. جان شما!
ضمیمه صوتی : (این یکی هم از پایین های وبلاگ برادرمان است!) تنهاترین عاشق
ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17