خوشبختی های زرده بالا آورده + ام

متن مرتبط با «موهایم را چه مدلی بزنم» در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام نوشته شده است

برای نود و هشت و گذشته ها

  • نیلوبلاگ

    رادیو دیو را پلی میکنم ، بیرون برف میبارد ، یک کسی میخواند  : آتشی در سینه دارم جاودانه ...عمر من مرگیست نامش زندگانی... خبری از بهار نیست ، انرژیم توی خانه تخلیه میشود شبانه روز فیلم میبینم و غصه میخورم ، به کسانی که نیستند فکر میکنم ، به تقویم روی میز فکر میکنم به تقوم نود و هشتی که هنوز دور نریخته ام، به صداهایی که توی نود و هشت جا گذاشتم به ارزوهایی که عوض شدند به شهرهایی که سفر نکردم فکر میکنم .... همین حالا به خودم فکر میکنم توی مغزم با خودم حرف میزنم جواب حرفایی را میشنوم که هیچوقت نگفت...

    ادامه مطلب
  • در فراق خاطرات

  • نیلوبلاگ

    دیشب توی خواب رفته بودم زیر درخت زرد آلو ، خانه ی قبلی مان زرد آلو داشت، مزه ی زرد آلوی توی خواب هنوز زیر دندانم مانده . صبح به خودم توی شیشه زل زده بودم . باد میپیچید لای موهای خرمایی رنگم ،آفتاب پاییزی رنگ چشم هایم را عوض میکند یکهو چشمان درخشان میبینم و موهای لخت خرمایی رنگ. بابا هنوز هم خسته است منتها ناامید هم شده ، با چشم های قرمزش یک طور عجیبی زل میزند به اعماق وجودم، میل به زندگی ام بیشتر میشود میل به چشیدن و شنیدن تک تک جزئیات دنیا نیز. فکر میکنم آدم راحت تری شده ام ، یک آغوش بزرگ دارم رو به همه ی آدم های دور و برم ، با این حال خانواده ی مان نسبت به قبل کوچک تر شده ، حالا تکیه میدهم به پشتی ها قرمز رنگ خانه ی پدری ، تو گویی شوم جزئی از همان پشتی ها ، که هیچ حرفی برای گفتن پیدا نمیکن...

    ادامه مطلب
  • برای نود ونه و مسیر نرفته

  • نیلوبلاگ

    یک مقداری ارایش کنم ، موهایم را شانه کنم از درد و رنجشان بکاهم ، دست بکشم روی لب هایم پماد بمالم رویشان و جای زخم ها را نوازش کنم ، زیر چشم هایم سایه ی قرمز بکشم خواب الودگی را از روحشان جدا کنم ...

    ادامه مطلب
  • مرا بخوان !

  • نیلوبلاگ

    چرا چشم های خیسم ، گونه های سرخم ، دستان لرزانم و تپش قلبم خبر از سر درون نمی دهند؟...

    ادامه مطلب
  • موهایم را چه شد؟

  • نیلوبلاگ

    داشتم فکر میکردم حالا که موهایم را ندارم وقتی ناراحت میشوم چه چیزی را محکم بالای سرم ببندم؟ آخ خدا جان واقعا موکوتاه ها چه میکنند؟...

    ادامه مطلب
  • باران به توان سه

  • نیلوبلاگ

    من ، یاد تو ، و خیابان های خیس این شهر...

    ادامه مطلب
  • قهوه ای جان تو را چه شد؟

  • نیلوبلاگ

    از بزرگ ترین آرزو هایم تدریس کردن بود. عاشق این بودم که کفش های پاشنه بلند مادرم را بپوشم و با مانتوی بلند خاله ی کوچک ترم به عروسک هایم درس بدهم؛ به عروسک ها نقاشی یاد میدادم ، به گلدان ها فلسفه،برای کمد قهوه ای اتاق که شاگرد تنبل و چاق کلاسم بود حرکات نرمشی مینوشتم و برای پرده ی مغرور اتاق که هیچوقت سرکلاس حاضر نمیشد نامه پست میکردم... . کلاس اولی که شدم به قسمت کوچکی از آرزویم دست پیدا کردم؛ مانتوی بلند! یک مانتوی بلند زرشکی که نه دست هایش آویزان میماند و نه زیر پا گیر میکرد، اندازه ی اندازه بود و با کیف و کفش و مغنعه ی سفید تکمیل میشد. زنگ های تفریح به ت...

    ادامه مطلب
  • موهایم گره خورده به یادت

  • نیلوبلاگ

    صبح و خمیازه های کشدار،صبح و مسیری مبهم،صبح و آبی سرد،شانه ی من ، دور شو از من موهایم را او بافته تاب گیسوانم از اوست؛ دور شو از من دورشو. دیماه . نود یک دوره ای از زندگی ام را کسی پوشانده است که نمیشناسمش، دفتر خاطرات آن سال ها را که میخوانم خودم را زنی مدهشون و پریشان میبینم که از داغ عشق مردی در تب میسوزد. من آن سال ها کسی را برای دوست داشتن نداشتم و به راستی هیچ برداشتی در باره ی "دوستت دارم" و چیزی تحت عنوان "عشق" نداشتم. هیچ چیز در مورد دوست داشتن و این قبیل چیزها نمیدانستم ولی با اهنگ های عاشقانه قلبم برای کسی میتپید و عاشقانه روزهایم را سپری میکردم ....

    ادامه مطلب
  • تابستان را ترکاندیم ما!

  • نیلوبلاگ

    هی تابستان به خاطر هر یازده عروسی و شادی که برایم به ارمغان آوری ممنونم. هی تابستان عزیز ممنون که خودت خودت را ترکاندی :دی شهریور های اینجا بی قرارند و خودشان را جزو پاییز میدانند برای همین این روزها تک تکمان با تابستان وداع میکنیم و به پاییز محبوب و دوست داشتنیمان سلام میکنیم. آخ پاییز... دسته گل عروس خوب است. خیلی خوب....

    ادامه مطلب
  • صورت کوچک تو و یک دریاچه نمک

  • نیلوبلاگ

    خانوادگی طبع شیرینی دارند و از چایی هایمان ایراد میگیرند. به فسنجان چپ چپ نگاه میکنند و از آب کثیف خزر حرف میزنند.عاشق هوای مه آلود کوه هستند و یک چیزهایی سوغاتی آورده اند که نمیدانیم چیست! اسم پسر کوچک ترشان یاسان است. چند باری دستم را میگیرد توی دست های کوچکش و برایم تند تند پلک میزد. فسقلچه قرار است برایم یکی از پسر های شهرشان را پست کند. میگوید ازدواج با پسر های جنوبی به خصوص ما بندرعباسی ها از همه لحاظ سودمند است. طوری صحبت میکند که تقریبا بعد از نیم ساعت متوجه میشوم چه میگوید. دایی اش را نشان میدهد و میگوید : ( این یکی پوچ از اب در اومده. وگرنه همه...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    مرا بخوان به کاکتوس ماندن | مرا بخوانید موفق شوید | مرا بخوان | مرا بخوانید تا اجابت کنم | مرا بخوان که قصه ام | مرا بخوان به كاكتوس ماندن | مرا بخوانید | مرا بخوان به کاکتوس | بیا بخوان مرا | بخوان مرا به نام عشق