از بزرگ ترین آرزو هایم تدریس کردن بود. عاشق این بودم که کفش های پاشنه بلند مادرم را بپوشم و با مانتوی بلند خاله ی کوچک ترم به عروسک هایم درس بدهم؛ به عروسک ها نقاشی یاد میدادم ، به گلدان ها فلسفه،برای کمد قهوه ای اتاق که شاگرد تنبل و چاق کلاسم بود حرکات نرمشی مینوشتم و برای پرده ی مغرور اتاق که هیچوقت سرکلاس حاضر نمیشد نامه پست میکردم... .
کلاس اولی که شدم به قسمت کوچکی از آرزویم دست پیدا کردم؛ مانتوی بلند! یک مانتوی بلند زرشکی که نه دست هایش آویزان میماند و نه زیر پا گیر میکرد، اندازه ی اندازه بود و با کیف و کفش و مغنعه ی سفید تکمیل میشد. زنگ های تفریح به تخته سیاه کلاس که دور و برش پر از نقاشی هایمان بود زل میزدم و آرزو میکردم بتوانم با یکی از ان گچ های سفید به نام خدایی بزرگ تر و زیباتر از معلمم بنویسم ؛ آخ نمیتوانستم ، نه قدم میرسد نه سوادم ؛ یک باری اسب را شانزده بار عصب، عسب،اصب و عثب نوشتم و البته با انگشتر درشت و قلمبه معلمم تنبیه شدم؛ چند وقت پیش که او را در خیابان دیدم انگشترش را نداشت. یک انگشتر بزرگ و طلایی رنگ که چهار برابر هر انگشتر معمولی بود و نگین فیروزه ای نوک تیزی داشت. سراغش را که گرفتم گفت : (( دیگه هیچ دانش آموزی مثل تو پیدا نکردم دختره ی خل! ))
معلم کلاس پنجمم سفید و چاق و محبوب و زیبا بود. میدانست عاشق نوشتن با گچ سفید و حرف زدن با صدای بلندم ، برای همین مرا معلم کلاس میکرد و از دفتر برایم گچ سفید می آورد. کلاس پنجمم فراموش نشدنی و پر از خاطره بود. معلمم فروردین صدایم میکرد ، من هم او را خانم مامان زاده! یک باری توی دفتر دستم را گرفت و گفت: (( هی فروردین، من خیلی دوست دارم)) ذوق کردم، رنگ گونه هایم سرخ شد سفید شد بنفش شد تا پرسیدم : (( عه؟ مسخرم میکنید)) گفت: (( نه به خدا)) ذوق کرده بودم گچ سفید را برداشتم و دویدم سمت کلاس اولی؛ آن روز قرار بود برایشان نمایش اجرا کنیم و حرف "دال" را درس بدهیم : هی بچه ها دال مثلِ؟؟ مثل دوست دارم! !
قبل از تمام شدن خاطرات کلاس پنجم من و تمام سی و دو نفر کلاس قبول شدیم! قبول شدیم که جمع کنیم و برویم مدرسه ی نمونه دولتیِ پنج طبقه که رو به روی مدرسه ابتدایی قرار داشت . همه ی معلم هایش قهوه ای پوشِ پاشنه بلند بودند که هرازچندگاهی لپ های آدم را میکشیدند. حقیقتش سرکلاس زبان مست بودم و سعی میکردم نخوابم ولی سر کلاس فارسی رسما خواب بودم! برعکس این دو، کلاس عربی برایم شیرین و البته ترسناک بود.معلمم زنی قد بلند و لاغر بود که همیشه کفش پاشنه بلند میپوشید. روز اولی که به کلاسمان آمد از چشم های من حرف زد. گفت چشم هایت شلوغ و پر جنب و جوشند ، گفت لابد سرکلاس حرف هم میزنی ! گفت میروی تک و تنها ته کلاس مینشینی تا شلوغ نباشی اما شلوغ درسی باشی! اول راهنمایی که بودم فوش هایی درست حسابی بلد بودم ولی زیر لب عوضیِ کش داری سر داده و میزم را بردم تهِ تهِ کلاس عربی .
معلمِ با سوادی بود و هیچ طوری نمیشد با سوال های عجیب غریبی که از کتاب های دانشگاهی میپرسیدیم گیرش انداخت.در عوض خانم میم زاده هی گیرمان می انداخت ؛ بیشتر مرا صدا میکرد پایه ی تخته و میگفت فلان درس را تدریس کن، فلان کوفت را به فلان کوفت تبدیل کن. صیغه ها را از اول بگو و تک تکشان را به امر تبدیل کن. اخ کوفت! بعضی ها تبدیل نمیشدند باید میبردمشان یک طرف دیگر ، باید میدیدم یک طرف دیگر به امر تبدیل میشوند؟ بعد نمیشدند، بعد غلط کردم غلط کردم گویان مرا مینشاند و خودش درسی را که تا به حال تدریس نکرده بود درس میداد و اشتباه های مرا یاد آوری میکرد. بعد من حرص میخوردم چون هیچوقت در هیچ کدام از امتحان هایش نمره ی کامل نمیگرفتم! بعد من حرص میخوردم ولی عربی را صد میزدم... .
گذشت و گذشت و گذشت تا که امروز تلفنمان زینگ زینگ ازخواب بیدارم کرد. خودش بود! گفت: (( چند وقتی بیاو برای شاگردهایم تدریس کن. موهایت را بکن توی مغنعه و رژ لب قرمز نزن در ضمن تند تند هم صحبت نکن )) این ها را گفت و قطع کرد. فکر کردم حالا وقت انتقام از شاگردان کلاس عربی ست. دویدم طبقه ی پایین و کفش های پاشنه بلند مامان را امتحان کردم، اندازه بودند ولی توان راه رفتن نداشتم، آمدم بالا و جالباسی را گشتم. مانتو نداشتم! مانتوی بلند قهوه ای نداشتم! آخ نداشتم! صورتی، خاکستری، سیاه، کرمی،سرمه ای،کالباسی،آبی،پسته ای... . نه! نبود! قهوه ای بلند نبود، صورت غمگینم تا زانوهایم کشیده شد و مرا کشاند سمت تلفن : (( آخ! یه مسافرتی پیش اومده من نمیتونم بیام. ببخشید خدافظ)) تلفن را قطع کردم. پتوی سبزم را کشید روی سرم و با چشم های باز به خواب رفتم.... .
به نظرم پایان خنثی خر است. اه
خوشبختی های زرده بالا آورده + ام...
ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19