از بهترین ها :
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 17:34
xa0 حاج مهدی رسولی هیئت ثارالله زنجان - کلیکxa0، کلیک xa0
موهایم را چه شد؟
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:08
xa0 xa0 داشتم فکر میکردم xa0حالا که موهایم را ندارم وقتی ناراحت میشوم چه چیزی را محکم بالای سرم xa0ببندم؟ آخ خدا جان واقعا موکوتاه ها چه میکنند؟
این یک انزواهای مسخره ی تین ایجری ست
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 18:00
xa0 داشتم فکر میکردم هیچ کوفتی ندارم که دست راستم را بگیرد و پر ازگرما کند. داشتم فکر میکردم هیچوقت هیچ کوفتی توی زندگی ام نبوده تا با گونه های سرخ شده درباره اش صحبت کنم. داشتم فکر میکردم خیلی وقت است که این دست کوفتی سرد مانده، داشتم فکر میکردم تمام زندگی ام به یک کوفتی نیاز داشته ام که نبوده.دراز...
این یک انزواهای مسخره ی تین ایجری ست 2
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 18:00
داشتم فکر میکردم هر کدامتان مخصوصا دوست داشتنی ترینتان برایم هر روز یک قلب کامنت کند دستانم xa0عمرا سرد شوند ها!xa0 xa0 xa0
از این ها:
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 2:29
نخوانید!
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 18:06
سرماخوردگی و حساسیت فصلی باهم دیگر جمع شده و مرا تشکیل میدهند. بیشتر شب ها را فس فس میکنم و خرس قهوه ایم را فشار میدهم توی شکمم xa0و کابوس های سریالی ام را دنبال میکنم. به فاصله ی چند شب از هم خودم را زن حامله ای در حال عق زدن و بعد از ان دختری میبینم که به زور قرار است شوهر کند! هر دویِ این ها به ع...
خر است خر!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:09
حد فاصل دبیرستان نمونه دولتی تا دبیرستان غیر انتفاعی یک دیوار آجری و دری قرمز رنگ است. xa0قسمت نه چندان خوبش این است که بیشتر دوستنمان مانده اند آنطرف دیوار و از سوراخ نسبتا بزرگِ در برایمان دست تکان میدهند. xa0محیط مدرسه دوست داشتنیست؛ طوری که حیاط مدرسه بزرگ xa0، و پر از جدول های آبی- سفید است. یک...
قر همی!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 0:09
xa0+تنها نتیجه ای که میتوان از دیدن فیلم عروسی گرفت این است که بنده از قسمت اول عروسی یعنی خانه ی داماد و تا اخرین قسمت عروسی یعنی آمدن عاشیق هاxa0و لزگی رقصیدن مهمان ها یک دم سرپا بوده ام. حتی موقع دست زدن پایین تنه ام تکان خورده و در تمام مراحل روز مشغول رقص بوده ام همی!xa0 xa0 عمه: نگا نگا با همه...
دست های مردانه ات
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 8:56
باران به توان سه
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 15:38
من ،xa0 xa0یاد تو ، و خیابان های خیس این شهر
که
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:37
چشم هایت را باز کنی وxa0 این حجم انبوه خوشبختی را ؛xa0 فرو بری.
قهوه ای جان تو را چه شد؟
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 16:00
از بزرگ ترین آرزو هایم تدریس کردن بود. عاشق این بودم که کفش های پاشنه بلند مادرم را بپوشم و با مانتوی بلند خاله ی کوچک ترم به عروسک هایم درس بدهم؛ به عروسک ها نقاشی یاد میدادم ، به گلدان ها فلسفه،برای کمد قهوه ای اتاق که شاگرد تنبل و چاق کلاسم بود حرکات نرمشی مینوشتم و برای پرده ی مغرور اتاق که هیچو...
پادشاه پرده ی نقره ای
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 15:59
1-نباید میگذاشتم ترس بر من غلبه کند.فردایش هم باید با اسب کار میکردم.فردا و روزهای بعد.ترکمن صحراست و اسب.آنجا را همه با اسب هایش میشناسند.با اسب بازی کردم و محو تماشای بازی بدون کلامش شدم.میمیک صورتش همیشه درست بود. اسبم اشتباه نمیکرد... . 2-با اینکه اسب هایی که برای فیلمبرداری در اختیار عوامل میگذ...
موهایم گره خورده به یادت
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 15:58
صبح و خمیازه های کشدار،صبح و مسیری مبهم،صبح و آبی سرد،شانه ی من ، دور شو از من موهایم را او بافته تاب گیسوانم از اوست؛ دور شو از من دورشو.xa0 دیماه . نود یک دوره ای از زندگی ام را کسی پوشانده است که نمیشناسمش، دفتر خاطرات آن سال ها را که میخوانم خودم را زنی مدهشون و پریشان میبینم که از داغ عشق مردی ...
ما و من و زن بودن ها
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 15:56
یک وقت هایی خودم xa0را زنی اجتماع ستیز میبینم که نزدیک ترین دوستش گوشی همراهش است و آهنگ های پلاسیده ی داخلش. این یک وقت هایی که از راه میرسند دیگر نمی توانم شانه ی بنفشم را به دست بگیرم و موهایم را شانه کنم، یا پیراهن حریرم را که زیر پاهایم گیر میکند بپوشم و مو هایم را برقصانم. xa0حقیقتش احساس میکن...
تابستان را ترکاندیم ما!
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 15:56
هی تابستان به خاطر هر یازده عروسی و شادی که برایم به ارمغان آوری ممنونم. هی تابستان عزیز ممنون که خودت خودت را ترکاندی :دی xa0شهریور های اینجا بی قرارند و خودشان را جزو پاییز میدانند برای همین این روزها xa0تک تکمان با تابستان وداع میکنیم و به پاییز محبوب و دوست داشتنیمان سلام میکنیم. آخ پاییز...xa0 ...
صورت کوچک تو و یک دریاچه نمک
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 15:55
xa0 خانوادگی طبع شیرینی دارند و از چایی هایمان ایراد میگیرند. به فسنجان xa0چپ چپ نگاه میکنند و از آب کثیف خزر حرف میزنند.عاشق هوای مه آلود کوه هستند و یک چیزهایی سوغاتی آورده اند که نمیدانیم چیست! اسم پسر کوچک ترشان یاسان است. چند باری دستم را میگیرد توی دست های کوچکش و برایم تند تند پلک میزد. فسقلچ...