1-نباید میگذاشتم ترس بر من غلبه کند.فردایش هم باید با اسب کار میکردم.فردا و روزهای بعد.ترکمن صحراست و اسب.آنجا را همه با اسب هایش میشناسند.با اسب بازی کردم و محو تماشای بازی بدون کلامش شدم.میمیک صورتش همیشه درست بود. اسبم اشتباه نمیکرد... .
2-با اینکه اسب هایی که برای فیلمبرداری در اختیار عوامل میگذارند،بیشتر اسب هایی از کار افتاده اند اما من عاشق زیبایی شان بودم.عاشق اینکه بعد از چند روز و با کمی محبت من را میشناسد.عاشق اینکه میفهمند دوست شان دارم و اینکه میتوانم جلوی دوربین کنترل شان کنم.سرصحنه او نزدیک ترین موجود است به من.میتوانیم هردو باهم ،وقتی هیچکس دیگری دور و برمان نیست کار کنیم و نقش بازی کنیم.من یاماق باشم و او اسب یاماق.من یوزف باشم و او اسب آلمانی.
داستان همشهری/درباره زندگی. روایت سوم/جمشیدگرگین/ مرداد1395
خوشبختی های زرده بالا آورده + ام...ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12