خوشبختی های زرده بالا آورده + ام

متن مرتبط با « شد» در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام نوشته شده است

در جریان...

  • نیلوبلاگ

    دیشب باران بارید ، توی خواب و بیداری ، توی خوابِ ناراحتی که داشتم صدای چک چک را از سمت بالکن میشنیدم ... یک چیزهایی توی زندگی جذاب است درست مثل همان حسیکه دیشب داشتم ، دلم میخواست پنجره ی قهوه ای اتاق را باز کنم و خودم را به بیرون پرتاب کنم، توی فکر گذشته بودم ، توی رویاهای سال های گذشته ، اتاق بوی پرتقال میداد ، پرتقال سوخته روی بخاری .... شب ها راحت نمیخابم ، صبح ها بدن درد دارم و یک چیزی توی مغزم تق تق در میزند ، همین حالا هم باران میبارد ، کیسه های سیاه آشغال را تا کوچه همراهی کرده ام و  ف...

    ادامه مطلب
  • در لحظه...

  • نیلوبلاگ

    من ، تو بازار رشت ،بین مردم ، دست های گرم ،چایی های لب سوز ،گلدون های شاداب، لب های خندون ، مشغول تماشا ، مشغول بودن ، توی پیراهن آبی رنگ ، توی سبد های پر از ترشی ، پر از بوی خوشبختی ، پر از توجه.... ...

    ادامه مطلب
  • برای نود و هشت و گذشته ها

  • نیلوبلاگ

    رادیو دیو را پلی میکنم ، بیرون برف میبارد ، یک کسی میخواند  : آتشی در سینه دارم جاودانه ...عمر من مرگیست نامش زندگانی... خبری از بهار نیست ، انرژیم توی خانه تخلیه میشود شبانه روز فیلم میبینم و غصه میخورم ، به کسانی که نیستند فکر میکنم ، به تقویم روی میز فکر میکنم به تقوم نود و هشتی که هنوز دور نریخته ام، به صداهایی که توی نود و هشت جا گذاشتم به ارزوهایی که عوض شدند به شهرهایی که سفر نکردم فکر میکنم .... همین حالا به خودم فکر میکنم توی مغزم با خودم حرف میزنم جواب حرفایی را میشنوم که هیچوقت نگفت...

    ادامه مطلب
  • به وقت حال

  • نیلوبلاگ

    به سکوت احتیاج دارم و به حجم عظیمی از آهنگ های محبوبم ... به رسم هر پاییز برای بابا سیب پوست میگیرم . یکی از درخت های سیب زرد شده و آن دیگری نه ، به دانه های انار گلپر اضافه میکنیم مثل هر سال جعبه های سیب و انار را چیده ایم کنار هم ، بابا پاییز ها را با خستگی سپری میکند ، دلم میخواست توی ذهنش باشم ، توی چشم های قهوه ای رنگش که چطور مرا میبیند که چطور برای نقشه های بر باد رفته ام غصه میخورد . حس میکنم باید یک کسی را داشتم که همه ی شکست هایم را بکوبد توی سرم و بگویید : (( دیدی نشد ؟ چون تو آدمش ...

    ادامه مطلب
  • در فراق خاطرات

  • نیلوبلاگ

    دیشب توی خواب رفته بودم زیر درخت زرد آلو ، خانه ی قبلی مان زرد آلو داشت، مزه ی زرد آلوی توی خواب هنوز زیر دندانم مانده . صبح به خودم توی شیشه زل زده بودم . باد میپیچید لای موهای خرمایی رنگم ،آفتاب پاییزی رنگ چشم هایم را عوض میکند یکهو چشمان درخشان میبینم و موهای لخت خرمایی رنگ. بابا هنوز هم خسته است منتها ناامید هم شده ، با چشم های قرمزش یک طور عجیبی زل میزند به اعماق وجودم، میل به زندگی ام بیشتر میشود میل به چشیدن و شنیدن تک تک جزئیات دنیا نیز. فکر میکنم آدم راحت تری شده ام ، یک آغوش بزرگ دارم ...

    ادامه مطلب
  • هیچ و هیچ

  • نیلوبلاگ

    توی یکی از کادیلاک های قدیمی بودیم ، از توی آینه هایش موهایم را تماشا میکردم ، جلوتر آمدم تا نزدیک گردنت ، تا جایی که باید ، دستم را حلقه کرده بودم دور گردنت  ، توی کوهستان بودیم؟ چه میدانم ! تپه های کوچک محاصره مان کرده بودنند و همه جا را  علف های زرد و نارنجی پوشانده بودند، خانه ی سنگی داشتیم و لابد تویش میزی از چایی و کیک شکلاتی چیده بودیم . خودم را خم میکردم روی شانه هایت ، پوست بدنت چیزی بود که باید ، دست میکشیدم روی پوست خنک و نرمت ، آهنگی برای گوش دادن نداشتیم یا حرفی برای زدن ا...

    ادامه مطلب
  • کاشی 17. دوباره ، اینجا هستم

  • نیلوبلاگ

     برای تولد هر سال آهنگی برای گوش دادن انتخاب میکنم ، چند سال قبل ، شاید دو سال قبل کوه احسان حائری را انتخاب کرده بودم، آهنگ امسال را تنهای تنهای معین انتخاب کردم ، توی ماشین های زرد رنگ درست سر پیچ جاده ی کوهستانی اردبیل  صدای آهنگ را میبردم تا ته ، معین فریاد میکشید ، توی بالکن می ایستادم ، به زمین فوتبال روبه رو نگاه میکردم و هزار بار صدای معین را توی گوشهایم میچرخاندم ، درست زمانی که همه را پس میزدم  و توی اتاق قهوه ای تنها میماندم یکهو معین می آمد سراغم ، توی فضا میچرخید...

    ادامه مطلب
  • اکنون

  • نیلوبلاگ

    سردم است ،دلم میخواست بهار باشد و توی بالکن خانه ام چای بنوشم ... از بوی سیگار بیزارم درست به اندازه ی حالی که همین الان دارم ، هوس پیاده روی زده به سرم ، پایین خانه مان یک جاده ایست بی آب و علف ، دور...

    ادامه مطلب
  • برای نود ونه و مسیر نرفته

  • نیلوبلاگ

    یک مقداری ارایش کنم ، موهایم را شانه کنم از درد و رنجشان بکاهم ، دست بکشم روی لب هایم پماد بمالم رویشان و جای زخم ها را نوازش کنم ، زیر چشم هایم سایه ی قرمز بکشم خواب الودگی را از روحشان جدا کنم ...

    ادامه مطلب
  • در سینه ی کوهستان

  • نیلوبلاگ

    پرسیدم همین حالا به چی فکر میکنی؟ جئاب داد هیچ ! هیچِ هیچ ، گردنم تیر میکشید ،پادکستی را گذاشته بودم تا پخش شود توی فضای سرد اتاق ، هایده میخواند ، خانوم هایده دست هایش را برایم تکان میداد : دست ...

    ادامه مطلب
  • Me before me

  • نیلوبلاگ

    یک سری یادگاری از بلاگفا دارم . چندتایی کامنت و نوشته هایی که مخصوص من تایپ شده اند .xa0شاید سیزده ساله بودم که اولین نوشته ام را پست کردم. به گمانم از خودم نوشتم و خوشبختی هایی که از در و دیوار میبارند...

    ادامه مطلب
  • کاشی هفدهم آبانماه

  • نیلوبلاگ

    امروز روز من است . تمامی لحظات خوش امروز به اسم من است . xa0امروز عمیق تر از هر روز دیگری زندگی در من آغاز میشود . امروز منی متولد میشود و عشقی را عمیق تر میکند .xa0 پ.ن : دلم میخواهد از همین منبع از پدر و مادرم گرامیم برای رساندنم به اینحا و این لحظات زیبا تشکر کنم . امیدوارم اگر به گذشته بازگردند . باز هم دلشان مرا بخواهد و این ها .xa0...

    ادامه مطلب
  • هااااای عزیزانم

  • نیلوبلاگ

    و خب بنده بسی ذوق مرگم از اینکه باز هم مرا میخوانید و برایم فرت فرت کامنت های دوست داشتنی میفرستید حتی اگر این بانوی فرهیخته ی زیبا وقت پاسخ دادن به پیام های گسیل شده از ته قلبتان را نداشته باشد قطع به یقین میخواندشان و ذوق میکند هی هی . xa0خل نوشت هایم را در بهترین و باحال ترین و اصلا تو دل برو ترین کانال دنبال بنمایید. xa0@aynazi1256xa0با تشکر فراوان . تا درودی دیکر بدورد...

    ادامه مطلب
  • تنها پنجره ی خانه ی قرمز رنگمان

  • نیلوبلاگ

    xa0 خانواده ی پنج نفره ی مان یک پدر عینکی بدون مو دارد و سه دختر تمام و کمال که هر سه عکس های مشترکی از بچگی شان با پیراهن سفید و سبز xa0و صورتی کنار حوضهِ ابی و کوچک خانه ی پدری دارند. مادرم با روسری فیروزه رنگی با سال ها فاصله کنار هر سه ی مان ایستاده و همان لبخند معروف را زده، پدرم xa0توی تمام عکس ها مو دارد ، حالا هم دارد ولی نه به پرپشتی موهای توی قاب عکسی که مادرم صبح ها زیر چشمی نگاهش میکند... خا...

    ادامه مطلب
  • من .

  • نیلوبلاگ

    گفت امشب مال من باش ؛فکر کردم اخرین بار کی برا تو بودم،اخرین بار کی خواستی که برا تو باشم، برا کسی بودن یادم رفته بود،یا شایدم از اول بلد نبودم...من دختر معشوقه ی محبوب نبودم،بودم؟...

    ادامه مطلب
  • ویِ من

  • نیلوبلاگ

    از بهترین عاداتش این بود که با شانه ای مینشست کنارم و میپرسید موهایم درد نمیکنند؟هیوچقت موهایم درد نمیگرفتند یا حتی هیچوقت فکر نمیکردم که موهایم یک روزی درد بگیرند با این حال به بهانه ی دور نشدن از عطر دوست داشتنیش میگفتم تک تک تار موهایم درد میکنند و حتی شب ها اشک میریزند از درد ، میگفتم اصلا برای همین اشک ریختن هایشان است که بالشت بنفش رنگم xa0را صبح ها خیس میبینم ... . از بهترین عاداتش بود، میپرس...

    ادامه مطلب
  • تکه نویسی

  • نیلوبلاگ

    1- همه جای زندگیم پر از سکوت و تنهاییست. واقعا قصدم چس ناله کردن از اوضاع و احوالم نیست ولی خب ، همه چیز گهی است و غیر از این شعر ها چیزی برای نوشتن نمانده است.xa0 2-من هیچوقت ادم مهمی نبوده ام. ادم مهم بودن را بلد نیستم، خاطرم زود تر از دانه های برف نیست xa0نابود میشود و دور انداخته میشوم.xa03-سر درد دارم، سرگیجه دارم،چشم هایم را که میبندم دنیا تما میشود از رویاها خبری نیست که نیست. ارزو هایم براورده ن...

    ادامه مطلب
  • ته نامه

  • نیلوبلاگ

    امسالم پر از رابطه های احساسی و تصمیم های عجولانه بود، لابه لای همین تصمیم یاد گرفتم ک چطور همه چیز را به یک بار خراب کنم و شب ها را های های گریه کنم، سال موفق نداشتم، پر از شکستو ناکامی و این ها، بزرگ تر شده ام و این را به وضوح حس میکنم، وارد روابط جدیدی شدم و کسی را پیدا کردم که تقریبا میتوانم اسمش را بگذام"عشق". سال مبهمی بود، پر از روابط مبهم، پر از روزهای دلگیر و تابستانی که با های های قبول ن...

    ادامه مطلب
  • تنها پنجره ی خانه ی قرمز رنگمان

  • نیلوبلاگ

    xa0 خانواده ی پنج نفره ی مان یک پدر عینکی بدون مو دارد و سه دختر تمام و کمال که هر سه عکس های مشترکی از بچگی شان با پیراهن سفید و سبز xa0و صورتی کنار حوضهِ ابی و کوچک خانه ی پدری دارند. مادرم با روسری فیروزه رنگی با سال ها فاصله کنار هر سه ی مان ایستاده و همان لبخند معروف را زده، پدرم xa0توی تمام عکس ها مو دارد ، حالا هم دارد ولی نه به پرپشتی موهای توی قاب عکسی که مادرم صبح ها زیر چشمی نگاهش میکند... خا...

    ادامه مطلب
  • از اینجا تا آنجا

  • نیلوبلاگ

    قبلا آنلاین میشد ، دست و دلم میلرزید و چیزی نمیتونستم براش بنویسم ، میرفت...xa0حالا آنلاین میشه، چشامو تنگ میکنم و قلبم یخ میزنه، چیزی براش نمینویسم و میره...xa0 گوش کنیم : سلامxa0، {با نیش باز میفرماید :سلام آخه عزیزم } ...

    ادامه مطلب