یک سری یادگاری از بلاگفا دارم . چندتایی کامنت و نوشته هایی که مخصوص من تایپ شده اند .
شاید سیزده ساله بودم که اولین نوشته ام را پست کردم. به گمانم از خودم نوشتم و خوشبختی هایی که از در و دیوار میبارند . در آن زمان دختری هستم امیدوار به زمین و زمان ، صاحب یک میم جان و عاشق صندلی قرمز که ناراحت ترین در جهان است. تک تک رفتار دیگران را میگذارم پای عشق و فکر میکنم یک روز بارانی با ریملی مالیده عاشق خواهم شد . خانه ی آبی رنگ خودم را خواهم ساخت و چندتایی اردک و یک دختر دردانه خواهم داشت.حقیقتا نه ! نه به همه ی فکرهای خوبی که درباره ام داشته اید . از رابطه با آدم ها نا امیدم. هنوز هم خانه ی آبی رنگم را میخواهم ولی در دورافتاده ترین حالت و بدور از همه ی فامیل بازی ها
اهمیتی ندارد سال های دور چه فکرهای خوبی داشتیم. حالا نه اشک هایمان مهم است نه چشم اندازمان . در نهایت توی مخصمصه ی این دنیا گیر افتاده ایم. غول خاکستری افسردگی نشسته روی کولمان و توی فکرمان بالاخره میفهمیم با خیال های خوشمان اینجا شیرین نخواهد شد .
حقیقا نه ! نه به همه ی خیال های بامزه ای که دختری سیزده ساله داشت و حالا دختری در آستانه ی نوزده سالگی هیچکدامشان را ندارد... .
ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29