
رادیو دیو را پلی میکنم ، بیرون برف میبارد ، یک کسی میخواند : آتشی در سینه دارم جاودانه ...عمر من مرگیست نامش زندگانی... خبری از بهار نیست ، انرژیم توی خانه تخلیه میشود شبانه روز فیلم میبینم و غصه میخورم ، به کسانی که نیستند فکر میکنم ، به تقویم روی میز فکر میکنم به تقوم نود و هشتی که هنوز دور نریخته ام، به صداهایی که توی نود و هشت جا گذاشتم به ارزوهایی که عوض شدند به شهرهایی که سفر نکردم فکر میکنم .... همین حالا به خودم فکر میکنم توی مغزم با خودم حرف میزنم جواب حرفایی را میشنوم که هیچوقت نگفت...
ادامه مطلب
یک مقداری ارایش کنم ، موهایم را شانه کنم از درد و رنجشان بکاهم ، دست بکشم روی لب هایم پماد بمالم رویشان و جای زخم ها را نوازش کنم ، زیر چشم هایم سایه ی قرمز بکشم خواب الودگی را از روحشان جدا کنم ...
ادامه مطلب
داشتم فکر میکردم حالا که موهایم را ندارم وقتی ناراحت میشوم چه چیزی را محکم بالای سرم ببندم؟ آخ خدا جان واقعا موکوتاه ها چه میکنند؟...
ادامه مطلب
صبح و خمیازه های کشدار،صبح و مسیری مبهم،صبح و آبی سرد،شانه ی من ، دور شو از من موهایم را او بافته تاب گیسوانم از اوست؛ دور شو از من دورشو. دیماه . نود یک دوره ای از زندگی ام را کسی پوشانده است که نمیشناسمش، دفتر خاطرات آن سال ها را که میخوانم خودم را زنی مدهشون و پریشان میبینم که از داغ عشق مردی در تب میسوزد. من آن سال ها کسی را برای دوست داشتن نداشتم و به راستی هیچ برداشتی در باره ی "دوستت دارم" و چیزی تحت عنوان "عشق" نداشتم. هیچ چیز در مورد دوست داشتن و این قبیل چیزها نمیدانستم ولی با اهنگ های عاشقانه قلبم برای کسی میتپید و عاشقانه روزهایم را سپری میکردم ....
ادامه مطلب
خانوادگی طبع شیرینی دارند و از چایی هایمان ایراد میگیرند. به فسنجان چپ چپ نگاه میکنند و از آب کثیف خزر حرف میزنند.عاشق هوای مه آلود کوه هستند و یک چیزهایی سوغاتی آورده اند که نمیدانیم چیست! اسم پسر کوچک ترشان یاسان است. چند باری دستم را میگیرد توی دست های کوچکش و برایم تند تند پلک میزد. فسقلچه قرار است برایم یکی از پسر های شهرشان را پست کند. میگوید ازدواج با پسر های جنوبی به خصوص ما بندرعباسی ها از همه لحاظ سودمند است. طوری صحبت میکند که تقریبا بعد از نیم ساعت متوجه میشوم چه میگوید. دایی اش را نشان میدهد و میگوید : ( این یکی پوچ از اب در اومده. وگرنه همه...
ادامه مطلب