کم پیش می آید که صبح ها به یاد کسی بیوفتم ؛ خیلی کم پیش می آید که دلم برای کسی غنچ برود، خیلی کم! اما امروز تمام چیزهایی که پیش نمی آمدند ، پیش آمدند ؛ حقیقتش تا آمدم چشم هایم را باز کنم خاطرش پرید توی چشم هایم و بعد ریخت روی درخت نخلی که رها چسبانده به دیوار اتاق ، فکر کردم حتما شبیه درخت نخل روی دیوار است یا هوایش به هوای مه آلود صبح شباهت دارد ، ولی نداشت، خوب نداشت! یک چیزی خودش را میکوبید به قفسه ی سینه ام و میگفت به این ها ربط ندارد ؛خوب حتما نداشته خوب حتما به سردی دستانم هم مربوط نمی شده.... ولی به گمانم کسی که میتواند پنج صبح خودش را پرت کند توی چشم هایم ربط مستقیمی به همان چیزی دارد که لابه لای قفسه ی سینه ام در میزند...
خوشبختی های زرده بالا آورده + ام...ما را در سایت خوشبختی های زرده بالا آورده + ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15