
خانوادگی طبع شیرینی دارند و از چایی هایمان ایراد میگیرند. به فسنجان چپ چپ نگاه میکنند و از آب کثیف خزر حرف میزنند.عاشق هوای مه آلود کوه هستند و یک چیزهایی سوغاتی آورده اند که نمیدانیم چیست! اسم پسر کوچک ترشان یاسان است. چند باری دستم را میگیرد توی دست های کوچکش و برایم تند تند پلک میزد. فسقلچه قرار است برایم یکی از پسر های شهرشان را پست کند. میگوید ازدواج با پسر های جنوبی به خصوص ما بندرعباسی ها از همه لحاظ سودمند است. طوری صحبت میکند که تقریبا بعد از نیم ساعت متوجه میشوم چه میگوید. دایی اش را نشان میدهد و میگوید : ( این یکی پوچ از اب در اومده. وگرنه همه...
ادامه مطلب