
رادیو دیو را پلی میکنم ، بیرون برف میبارد ، یک کسی میخواند : آتشی در سینه دارم جاودانه ...عمر من مرگیست نامش زندگانی... خبری از بهار نیست ، انرژیم توی خانه تخلیه میشود شبانه روز فیلم میبینم و غصه میخورم ، به کسانی که نیستند فکر میکنم ، به تقویم روی میز فکر میکنم به تقوم نود و هشتی که هنوز دور نریخته ام، به صداهایی که توی نود و هشت جا گذاشتم به ارزوهایی که عوض شدند به شهرهایی که سفر نکردم فکر میکنم .... همین حالا به خودم فکر میکنم توی مغزم با خودم حرف میزنم جواب حرفایی را میشنوم که هیچوقت نگفت...
ادامه مطلب
یک مقداری ارایش کنم ، موهایم را شانه کنم از درد و رنجشان بکاهم ، دست بکشم روی لب هایم پماد بمالم رویشان و جای زخم ها را نوازش کنم ، زیر چشم هایم سایه ی قرمز بکشم خواب الودگی را از روحشان جدا کنم ...
ادامه مطلب
xa0 خانوادگی طبع شیرینی دارند و از چایی هایمان ایراد میگیرند. به فسنجان xa0چپ چپ نگاه میکنند و از آب کثیف خزر حرف میزنند.عاشق هوای مه آلود کوه هستند و یک چیزهایی سوغاتی آورده اند که نمیدانیم چیست! اسم پسر کوچک ترشان یاسان است. چند باری دستم را میگیرد توی دست های کوچکش و برایم تند تند پلک میزد. فسقلچه قرار است برایم یکی از پسر های شهرشان را پست کند. میگوید xa0ازدواج با پسر های جنوبی به خصوص ما بندرعباسی ها از همه لحاظ سودمند است. طوری صحبت میکند که تقریبا بعد از نیم ساعت متوجه میشوم چه میگوید. دا...
ادامه مطلب