
دیشب توی خواب رفته بودم زیر درخت زرد آلو ، خانه ی قبلی مان زرد آلو داشت، مزه ی زرد آلوی توی خواب هنوز زیر دندانم مانده . صبح به خودم توی شیشه زل زده بودم . باد میپیچید لای موهای خرمایی رنگم ،آفتاب پاییزی رنگ چشم هایم را عوض میکند یکهو چشمان درخشان میبینم و موهای لخت خرمایی رنگ. بابا هنوز هم خسته است منتها ناامید هم شده ، با چشم های قرمزش یک طور عجیبی زل میزند به اعماق وجودم، میل به زندگی ام بیشتر میشود میل به چشیدن و شنیدن تک تک جزئیات دنیا نیز. فکر میکنم آدم راحت تری شده ام ، یک آغوش بزرگ دارم ...
ادامه مطلب